تبليغاتX
دنیای این روزای من...

دنیای این روزای من...

این روزا هیچ نیست وهرچه هست میل مرگ است وبس...


پدر، عشق تو مثل لطافت و زیبایی یک روز قشنگ بهاری است.

پدر، یاد تو مثل بی‌خیالی و راحتی یک روح سبکبال، در گردش یک روز خوش آب و هوای تابستانی است.

پدر، فکر به تو مثل گرمای کنار هیزمی سرخ شده از آتش، در یک روز سرد زمستانی است.

 پدر، امنیت در تو مثل آغوش گرم مادری پر مهر، برای فرزندی ترسان از دنیای ناشناخته‌هاست.

پدر، کلام تو مثل مشعلی روشن و فروزان، در تاریکی راه‌های مخوف و پر پیچ و خم زندگی است.

پدر، روح تو مثل آرامش و سکون، بعد از یک جابجایی مکان، از زمانی تا به ابدیت است.

پدر، سپر تو نه مثل، بلکه خود عشق، خود امنیت، خود کلام و خود نجات توست.

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 18:7 توسط ثریا|

بچه ها سلام اين عكس ۴

سالگيمه (-:

 

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 15:41 توسط ثریا|

در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ

آنقــَــَدر آرام مۓ شوم


کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم


بـایـ ـد نفس بکشم ...
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:42 توسط ثریا|

یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن…
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم..
وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده,
راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره…

همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون…
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش میگیرن تا از سکس
اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن
اینایی که همیشه میخندن
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشتن …
تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه, اذیتشون نکنین …
تنهاشون نزارین ؛ داغون میشن

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 13:50 توسط ثریا|

درد دارد..

وقتی میرود همه میگویند...

دوستت نداشت

وتو نمیتوانی به همه ثابت کنی

که هرشب با عاشقانه هایش خوابت میکرد...

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 13:47 توسط ثریا|

میخواهم بروم....اما نمیتوانم

به ناچار میمانم......دیگر حوصله ماندن هم ندارم.

ولی باید بمانم تا تو برگردی

برگردی و پای رفتنم را پس بدهی....!؟

میخندم...به رقص برگهای بید در باد میخندم

باد هم مرا به سخره گرفته است

نمیدانم ..شاید به هم تبانی کرده اید که مرا بخندانید

ولی دیگر نمیخندم... دیگر به رقص پیچک و شاخه های بید نمیخندم

فرو میریزم....بر سر خاک

غصه هایم را بر در و دیوار میکوبم

باشد که این حصار فرو ریزد و من رها شوم

میتوانم

انقدر میکوبم که دیوار فرو ریزد وغم

 بمیرد

پس میکوبم

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 13:46 توسط ثریا|

هیچ جمله ای و شعری قشنگ نیست مگر آنکه نشانی از تو در آن داشته باشد . حال هرکس که می خواهد آن را سروده یا نوشته باشد.

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 13:45 توسط ثریا|


گفت:اینقدر سیگار نکش میمیری

گفتم:اگر سیگار نکشم میمیرم

گفت:اگر بکشی با درد میمیری

گفتم:اگر نکشم از درد میمیرم

گفت:هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره

گفتم:هوای صاف جلوی مرگ رو میگیره؟؟؟

یه کم نگاهم کرد و گفت:بکش!!!

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 20:55 توسط ثریا|

خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه**

 

دلش لک بزنه که بایه نفر درد دل کنه

 

ولی هیچکس نباشه**

 

نتونه به هیچکی اعتماد کنه**

 

هرچی سبک سنگین میکنه تا دردش رو

 

به کسی بگه اما نتونه**

 

آخرش برسه به بن بست**

 

تک و تنها با یه دلی که همش وسوسش

 

میکنه اونو خالی کنه اما راهی رو نمی بینه**

 

سرش رو که بالا میکنه آسمون رو می بینه

 

به اون هم نمی تونه بگه اخه خیری از

 

آسمون ندیده**

 

مگه چند بار اشکاشو پاک کرده؟؟؟

 

بهش محل هم نداده تا رفته گریه کنه

 

زودتر از اون بساط گریشو پهن کرده

 

      تا کم نیاره   **

 

خیلی سخته آدم خودش به تنهایی خودش

 

خو کنه اما دلی داشته باشه که

 

مدام از تنهایی بناله**

 

خیلی سخته آدم ندونه کدوم طرفیه**

 

خیلی سخته آدم احساس کنه خدا

 

اونو از بنده هاش جدا کرده**

 

خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا

 

درد و دل می کنی داره به حرفات

 

گوش میده یا نه**

 

شاید پرده گناهت انقدر ضخیم شده که

 

صدات به خدا نمی رسه**

 

این درد منه درد شبهای تنهاییم

 

نه تنها درد من درده خیلی ها حتی تو

 

خدای خوب من هیچ وقت تنهام نذار

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 14:10 توسط ثریا|

بايد دختر باشي تا بداني پدر لطيف‌ترين موجود عالم است...

بايد دختر باشي تا ته دل‌ات قرص باشد که هيچ‌وقت

جاي دست پدر روي صورت‌ات نخواهد افتاد مگر به نوازش!

 

بايد پدر باشي تا بداني دختر عزيزترين موجود عالم است...

تا پدر نباشي نمي‌تواني درک کني دختر داشتن افتخار پدر است!!!

بايد دختر ِ پدر باشي تا احساس غرور کني...

 

بايد پدر-دختر باشيد تا بدانيد چه شگفتي‌هايي دارد اين عالم!

چه عزيز است اخم تلخ پدر و ناز دختر...

چه نازک است دل پدر که طاقت ديدن اشک دختر را ندارد...

بايد پدر-دختر باشيد تا...

 

پدرم، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم

                                         فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند!!!

 

                          

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 21:11 توسط ثریا|

دستهایش با تمام مردانگی به لطافت کوهستان است...

شانه هایش نیز تکیه گاه محکم و امنی است و

قلبش آنقدر وسیع است که می توان تمام شاپرک ها را در آن جا داد...

و آنقدر دوستش دارم که همیشه می گویم:

                می پرستمت پـــــــــــــدرم...

 

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 21:9 توسط ثریا|

گاهي بايد از خانه گريخت

به كوچه

خيابان

پارك

در خود فرو رفت

گاهي بايد از خود گريخت

به جاده هاي مه آلود

خانه هاي موهوم

خيال او

كه تو را از خود كرده است

كه تو را بي خود كرده است

گاهي بايد از او گريخت

به كجا


       

نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 8:10 توسط ثریا|

گاهی دلت میخواد همه ی بغض هات از نگاهت خونده بشن..
همون موقع که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری
!!
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری
!
یا یه جمله ای مثل : چیزی شده؟؟
!!
اونجاست که بغضت رو با یک لیوان سکوت سر میکشی

و با یه لبخند سرد میگی
:
"نه! چیزی نیس!!!"

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 11:48 توسط ثریا|

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

                              بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 11:34 توسط ثریا|

در آروزي ديدن فردا نباش

شايد فردا درحسرت رفتن به ديروز باشي

امروز را با شادي بگذران

چون فرداي ديروزت بود

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 11:33 توسط ثریا|

درست متر كنید!
زن ها
هم قدِ خودشان اند، نه هم قدِ تصورات شما!!!!
دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی، پناه ببری، ضعیف باشی
دست ِ خودت نیست...
زن که باشی
گه گاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش
لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد!
دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست ِخودت نیست
زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی!!!

قوی ترین زن جهان هم که باشی...
وقت هایی هست ...
که دستی باید لمس ات کند...
تنی ...
تنت را داغ کند...
و لبی...
طعم لبت را بچشد ...
مستقل ترین زن جهان هم که باشی...
وقت هایی هست...
که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد...
که آرام رانندگی کنی ...
و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی...
مسافرترین زن دنیا هم ...
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش...
" زود برگرد "...
طاقت دوری ات را ندارم...
زن که باشی ...
درباره ات قضاوت میکنند .
دربارۀ لبخندت ، که بی ریا نثار هر احمقی کردی .
دربارۀ زیبای ات ، که دست خودت نبوده و نیست .
دربارۀ تارهای مویت ، که بی خیال از نگاه شک آلوده ی احمق ها از روسری بیرون ریخته اند .
دربارۀ تو وزن بودنت ، عشقت و همسرت ، قضاوت میکنند .
تو نترس و زن بمان ، احمق ها همیشه زیادند .

نترس از تهمت دیوانه های شهر ، که اگر بترسی ، رفته رفته زن مردنما میشوی

 

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 21:20 توسط ثریا|

امشب دلم کسی رو میخواد که تا ابد هم اگه واسه دیدنش اشک بریزم نمیاد  خدا تو این روزای قشنگه بهاری  تو این روزای اول سال  چرا باید تنها باشم؟ چرا تنهامون گذاشت؟ حکمت تو کجای این رفتن بود؟ رفتنی که فقط با حسرت و آه همراهه وای خدا اگه بود اگه هنوزم میتونستم بابا صداش کنم چی میشد ؟

(( بابا  ))آخ که چقد دلم برای گفتن این کلمه تنگ شده . بابای گلم اگه بود من تو این فصل قشنگ اینقد دلتنگ نبودم.

عید  سال نو  بهار ... چقد این وازه ها بی معنی و مسخره شدن واسم

بابا جووونم بی تو تمام روزا و فصل های سال واسم یاد آور نبودنته...فقط همین

 تا کی تا کجا این نبودنت ادامه داره... من که خیلی وقته کم آوردم

نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 23:57 توسط ثریا|

درود بر فرزندان پارس و میراث داران کورش بزرگ.

اغازسال 7034آریایی،سال 3750 زرتشتی و2571هخامنشی

و1391خورشیدی رابرشما  تبریک عرض میکنم.

 

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 21:45 توسط ثریا|

برو...

با خیال راحت برو...

بدون نگرانی برای دلی ابری و چشمانی بارانی برو...

بدون توجه به صدای شکستن یک دل برو...

برو...

کسی مانعت نمی شود...

کسی نمی تواند مانع رفتنت شود وقتی دل به رفتن داری!

کسی نمی تواند مانعت شود وقتی میلی به ماندن نداری!

فقط گاهی بایست...

نه نایست...

گاهی گام هایت را آرامتر بردار...

سر بچرخان و به پشت سرت نگاه کن...

گاهی دیدن یک آسمان ابری و لحظه هایی بارانی... عالمی دارد!

لحظه های بارانی ام ارزانی تو باد... از دیدنش لذت ببر!

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 22:17 توسط ثریا|

همیشه

دلم را پشت هزار بهار پنهان کردم

که باز تا سال نو میشود

سراغت را نگیرد

از زیبایی های غنچه

و من باز بگویم؛

دل من آرام

آزارش نده....

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 21:5 توسط ثریا|

چقدر دارد درد دار میشود

این تعطیلات ...

بی تو . . .

در این شهر..

مگر میشود؟؟

مگر تا به حال شده؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 21:4 توسط ثریا|

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهاییو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

دنیای این روزای من همقد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 21:2 توسط ثریا|

روزی انسان ازپروردگار پرسید:

خدایا اگرهمه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است

پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟

پروردگارخندید و گفت:شاید من نوشته باشم هرچه آرزو کرد...!
نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 19:9 توسط ثریا|

چه رسم جلبی دارد زندگی...محبت را میگذارند پای احتیاجت...صداقتت را میگذارند پای سادگیت...سکوتت را پای نفهمیت....نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت..و وفاداریت را پای بی کسی ات...و آنقدر تکرار میکنی که خودت باورت میشود تنهایی..بی کسی ومحتاج  


    
نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 19:7 توسط ثریا|

 

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد

اما تو که دستت به زمین می رسد

بلندم کن ...

نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت 18:58 توسط ثریا|

 

نمی دانی درون این دل بی طاقتم چه میگذرد ،

 

نمی فهمی که از تو چه میخواهد ،

 

 نمیبینی چقدر شب و روز دلتنگ تو است….


و ای کاش از دلم می پرسیدی چقدر تو را دوست دارد،

 

 ای کاش درون این چشمهای خسته ام

 

قطره های اشک را میدیدی!
نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 9:25 توسط ثریا|

 

 

خوشبختی بر سه ستون استوار است:

 

 فراموش کردن غم های گذشته،

 

 فراموش نکردن عبرت های گذشته،

 

غنیمت شمردن حال و امیدوار بودن به آینده

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 9:16 توسط ثریا|

تو مرا ياد كني يا نكني من به يادت هستم؛

 

 آرزويم همه سرسبزي توست .
نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 9:14 توسط ثریا|

دلم گرفته پدر
برایم بهار
بفرستید...
ز شهر کودکی ام یادگار بفرستید...
دلم گرفته پدر ! روزگار با من
نیست ...
دعای خیر و صدای دوتار بفرستید...
اگر چه زحمتتان می شود ولی این
بار
برای دخترک خود " قرار " بفرستید...
غم از ستاره تهی کرد آسمانم
را...
کمی ستاره ی دنباله دار بفرستید...
به اعتبار گذشته دو خوشه ی
لبخند...
در این زمانه ی بی اعتبار بفرستید...
تمام روز و شب من پُر از
زمستان است
دلم گرفته برایم بهار بفرستید  

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 20:43 توسط ثریا|

اون رفت و مرا در آغوش تنهایی ،



            تنها گذاشت ...


نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 11:57 توسط ثریا|


آخرين مطالب
» تقدیم به روح پدر عزیزم
» كودكي...
» بودنتـــ را می خواهم ... "
» آدمایی...
» درد دارد...
» میخواهم بروم...
» نشانی از تو...
» گفتم و گفت...
» شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه...
» پدر و دختر...
Design By : Pars Skin